سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

مه گل

 

مه گلی دیدم، و اینسان عاشقی ابراز شد
ناله ای از دل برآمد ناگهان آواز شد

گرچه از ساز شکسته بر نیاید نغمه ای
می شود در گوشه ای با بی نوا دمساز شد

می شود کنج قفس هم شاد بود و لحظه ای
همسفر با آرزوهای خوش پرواز شد

صاف و یک رو باش همچون آینه با بی کسان
با صداقت می توان با دیگران همراز شد

سالها مشق جنون می کرد در صحرای عشق
اینچنین مجنون به راه عاشقی سرباز شد

آدمی تنها نمی گیرد به قرب حقّ قرار
خلق شد حوّا و حسّ زندگی آغاز شد

روزگاری بر لبانم مهر خاموشی زدند
تا که از سوی خدا درهای رحمت باز شد

سید علی کهنگی. مرداد1398
@sayedalikahangi