سفارش تبلیغ
صبا ویژن

افسانه ی تلخ

 

آنقدر در پیله ماندم تا شدم پروانه ای
سوختم اینجا و می گویند بی پروا، نه ای

کاش دلتنگی نمی آمد سراغ عاشقان
یا نمی شد تلخ پایان چنین افسانه ای

بی سرا پایم مخوانید ای به ظاهر مومنان
گاه گاهی گر زنم لب بر لب پیمانه ای

خلق را نزدیک تر با حضرت حق می کند
هر که سازد در کنار مسجدی میخانه ای

در دیاری که به جنگ است آشنا با آشنا
صلح باید کرد با هر نا کس و بیگانه ای

نیست دنیای تعقّل خالی از اندوه و درد
ای خوشا دنیای بی اندیشه ی دیوانه ای

عاقبت می آید آن روزی که در هر کوچه ای
یاس روید از قدوم دلبر فرزانه ای


سید علی کهنگی. شهریور1398
@sayedalikahangi

 


پاییز

 

گل کرده در نگاهم بیش از بهار،پاییز
استاد رنگ باشد با اقتدار، پاییز

از خاطرات جنگل کی محو می توان کرد
این زرد و سرخ زیبا از روی دار، پاییز

دعوت به رقص برگم با چاشنی عرفان
با من سر خیابان دارد قرار، پاییز

این خیمه های ابری با کوچ سار زیباست
بر بوم آسمان شد مشغول کار، پاییز

شد مهر و مهربانی پیغام مهرگان است
از خود به جا نهاده این یادگار،پاییز

تصویر زندگی را اینگونه دوست دارم
در کوچه های باران، دیدار یار ،پاییز

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
خوشحال باشم امّا ای روزگار،پاییز

سید علی کهنگی. 1398/6/30
@sayedalikahangi

 


خون والقلم

 

عاشقان را در عزایت پیر کردی یا حسین
عشق را در کوی خود زنجیر کردی یا حسین

بر سر نی با سر از تن جدا در راه شام
آیه آیه داغ را تفسیر کردی یا حسین

کربلا تا شام را با آیه ی خون والقلم
بر تمام خفته گان تحریر کردی یا حسین

منبر و مسجد شده بوزینه بازار یزید
خواب ختم المرسلین تعبیر کردی یا حسین

در سپاه کوفه هم قاری قرآن کم نبود
جنگ را با لشگر تزویر کردی یا حسین

با قیامت با سر بی تن به دشت کربلا
شرح آیه آیه ی تکویر کردی یا حسین

با شفاعت در حریم کبریایی خدا
از عزا داران خود تقدیر کردی یا حسین

سید علی کهنگی. شهریور1398
@sayedalikahangi

 


غزل کربلا

 

باز دلم مویه و بی داد کرد
از غل و زنجیر و سفر یاد کرد

باز شده راهی دشت بلا
راهی سرهای ز پیکر جدا

باز گرفته عطش کربلا
خاطره ی تلخ هجوم بلا

غافله ای خیمه به صحرا زده
خیمه ی عشقی که به دلها زده

می شود این دشت پر از هلهله
مرحله تا مرحله با حرمله

قصّه پرواز به سوی خدا
می کند آغاز نی بی نوا

قصّه ی هفتاد و دو تن با وفا
هم قدم و هم سفر و همصدا

یک طرف قصّه علی اکبر است
آنکه همانند به پیغمبر است

قلب سپاه ستم از هم شکافت
بسکه دلیرانه به دشمن شتافت

عاقبت آن سرو بلند آسمان
نقش زمین گشت به تیغ و سنان

حضرت عبّاس علمدار عشق
تکیه گه حضرت سالار عشق

چشم امید همه ی کاروان
بود به عبّاس علی آن زمان

ساقی یه لبهای عطشناک شد
آب ز شرمنده گی اش خاک شد

تشنه لب از علقمه آمد برون
با بدن پاره و غرق به خون

آه از آندم که شود نا امید
چشم امیدی که به ره شد سپید

کودک شش ماهه ی آن شاه دین
تلخ ترین قصّه ی این سرزمین

کودک شش ماهه و تیر و گلو
اف به تو و بر شرفت ای عدو

حسن ختام غزل کربلا
هست حسین و سر از تن جدا

هر چه که گفتند ازینجا کم است
واقعه در واقعه ی عالم است

هر که ز دل دشمن بیداد شد
همسفر حضرت سجّاد شد

سید علی کهنگی. عاشوری1398
@sayedalikahangi