سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خرمن عمر

 

روزگاریست،که این کشته فراموش شدست
آتش خرمن عمریست که خاموش شدست

این چه سرّیست که در چشم تو کردند نهان
که به هر کس نگری واله و مدهوش شدست

مشکل است آنکه رود در پی دلدار دگر
هر که در خاطر خود با تو هم آغوش شدست

شب هم از سوخته گانیست که از آتش عشق
اینچنین از پی خورشید سیه پوش شدست

نیست در خاطره ی آینه ها از من اثر
که به یاد آورد آن شمع که خاموش شدست؟

واسع از اشک سحر چشم مپوشان و نخواب
چشمه ی فیض الهی ست که خودجوش شدست

#سید_علی_کهنگی آذر1398
sayedalikahangi@

 


شور آتشین

 

قدم می لغزد آنجایی که شک راه یقین گیرد
چه صیدی میشود آنرا که شیطان در کمین گیرد

نمک پرورده ی عشق از جنون هرگز نپرهیزد
به صحرا می زند مجنون که شوری آتشین گیرد

اگر همدم موافق شد،مسیر زندگی زیباست
سفر خوش بگذرد آنرا که یاری دلنشین گیرد

نسیم یادی از او می برد مارا به رویاها
چه شیرین میشود کامی که لطفی اینچنین گیرد

به بیداری که ما را نیست راهی سوی آغوشش
مگر در خواب دست ما نگار نازنین گیرد

زمانی می رسد کز ما نشانی نیست در هستی
غباری از فراموشی مزار آن و این گیرد

سحرگاهان زمان آشتی با عالم بالاست
خوشا آنکس که ای واسع، دل از اهل زمین گیرد

#سید_علی_کهنگی آذر1398
sayedalikahangi@

 


نرد عشق

 

شعری که در دل خود تکریم کرده بودم
با اولّین نگاهت تقدیم کرده بودم

نقش تو را به جای خورشید مهر افروز
در آسمان قلبم ترسیم کرده بودم

بازی نرد عشقت،مرد نبرد می خواست
من بی نبرد خود را تسلیم کرده بودم

شیطان به جای سجده می داد جان خود را
آنجا که پیش قدّت تعظیم کرده بودم

عمری که رفت از من در جهل و غفلت و خواب
ای کاش صرف عشق و تعلیم کرده بودم

بر مردم دیارم کاری نکردم امّا
لبخند واسعم را تقسیم کرده بودم
#سید_علی_کهنگی آذر1398#
@sayedalikahangi

 


جولان ناز

 

ای کمان ابرو که شبها می زنی بیرون چو ماه
در کمین کیستی اینگونه با تیر نگاه

اینچنین که می دهی در کوی ما جولان ناز
می نشانی عاقبت ما را تو بر خاک سیاه

خوب قلب عاشقان را کرده ای بر خود هدف
ناز شستت،چهره ات را غم نگیرد هیچگاه

گر چه با تو همرهی کردن ندارد عاقبت
نیستیم ای زندگانی ما رفیق نیمه راه

هر چه شد از خوان قسمت روزی ما شاکریم
ناسپاسی نیست کار بنده ی این بارگاه

وعده هایش آرزوها را چه زیبا کرده بود
بر سر ما هم اگر هر چند رفت آخر کلاه

گر نشان عاشقی خواهد ز واسع یک زمان
داغ دل را آورم در پیشگاهش من گواه

#سید_علی_کهنگی آبان 1398

 


یوسف زهرا

 

تنها نه بر روی زمین در آسمان نیز
ای یوسف زهرا خریدار تو هستند
ما فی السماوات و ما فی الارض،مولا
با جان و دل مشتاق دیدار تو هستند

ای لطف پنهان خدا ، دریای رحمت
قطب تمام عالم امکان شمایید
بر چشمهای بسته بر نور حقیقت
تنهاترین اسطوره ی برهان شمایید

روشن تر از خورشید می تابی به هستی
ای نور الانوار فروزان خدایی
من بر حریمت نیستم محرم وگرنه
همچون نسیم زندگی در هر کجایی

می آید آن روزی که با لطف الهی
عدل علی بار دگر معنا بگیرد
عشق و محبّت می شود آیین مردم
وقتی که مهدی حاکمیّت را بگیرد

ای کاش در آن روزگار عاشقی ها
همراه تو بودیم ای فرزند زهرا
اکنون که محرومیم از فیض وجودت
از عشق واسع روشنی ده قلب ما را

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi

 


میلاد پیامبر

 

در وصف تو ای نگار امّی
بسیار قصیده ها سرودند
عشّاق تو ای رسول وحدت
دلبسته ی سیره ی تو بودند

ای نام بلند جاودانت
سر لوحه ی نقش آفرینش
خورشید هدایتی بشر را
ای غایت عشق اهل بینش

آتشکده سرد گشت و خاموش
از یمن قدومت ای محمّد
شد رحمت و لطف لا یزالی
جاری به زمین ز حیّ سرمد

هر کس به طریق عشق بازی
بر کوی تو باز کرده راهی
زاهد به عبادتی شبا نه
عارف به ریاضتی و آهی

بهتر ز تو نعمتی نداده
بر اهل زمین خدای عالی
کوثر ز وجود توست جاری
ای چشمه ی نور لا یزالی

مدح تو مباد کار چون من
ای از همه دین و دل ربوده
خوشتر که شود خموش واسع
زیرا که خدا تو را ستوده

#سید_علی_کهنگی آبان1398
sayedalikahangi@

 


حریر نور

 

من از دریای چشمانت دُر نایاب می گیرم
حریر نور گویی از رخ مهتاب می گیرم

چنان در سینه بی تاب است دل از آتش عشقت
که از چشمان خود هر شب گلاب ناب می گیرم

عجب سودای شیرینیست این رویای روح افزا
به آغوشم تو را شبها اگر در خواب می گیرم

گوارای نگاهت باد ای جبریل شعر من
غزلهای روانی را که از محراب می گیرم

من آن آواره ی راهم که از خوش باوری اینجا
سراغ خانه ی آباد از سیلاب می گیرم

نظر بر وسعت دریاست واسع را و می دانم
ز سستی های خود جا در دل مرداب می گیرم

#سید_علی_کهنگی آبان 1398
@sayedalikahangi

 


آستان جانان

 

چون ابر نو بهاران، من نیز گریه کردم
آواره در بیابان، من نیز گریه کردم

گویی غزل برایم می ریخت آسمانها
وقتی به پاس باران، من نیز گریه کردم

هر چند فصل مهر است آغاز نو بهاران
امّا چو ابر گریان، من نیز گریه کردم

در جمع عشق بازان،با حالتی پریشان
در آستان جانان،من نیز گریه کردم

از بخت واژگون و از داغ دل چه پرسی
با لاله ها فراوان، من نیز گریه کردم

آرام همچو شمعی از آتش درونم
تا صبح در شبستان،من نیز گریه کردم

تنها نه در سکوتش واسع گریست شبها
از دوستان چه پنهان،من نیز گریه کردم

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi