سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عشق مجازی

 

اینچنین که می زنی بر پای دل زنجیر را
چون دهی روزی جواب،این آه دامنگیر را

تیغ مژگانت دل عشّاق را صد پاره کرد
همنشینی با کمان سرکش نماید تیر را

سنگ خارا می شود چون موم در پیکار عشق
ناز آهو رام سازد روزگاری شیر را

طالعم این بود با اهل محبت سر کنم
نامرادی دور کرد از من چنین تقدیر را

بود در رویای من پرواز در اوج سپهر
بی نوا را خوش بود این خواب بی تعبیر را

واسع از عشق مجازی رو به عشق حق نما
شمع راه خویش ساز اندیشه و تدبیر را

#سید_علی_کهنگی تیر 1399
sayedalikahangi@

 


شمس شموس

 

دیر زمانیست گدای توام
در طلب جلب رضای توام

چشمه? مهریّ و محبت ز توست
دست به دامان سخای توام

پنجره فولاد تو درگاه عشق
عاشق بی چون و چرای توام

کعبه? امّید فقیران تویی
مُحرم میقات و منای توام

اختر تابان ولایت،رضا
بنده? در بند ولای توام

شمس شموسی و انیس نفوس
الکن و حیران ثنای توام

آینه در آینه زیبایی است
جلوه? جان،مست لقای توام

پرتو نورت همه جا واسع است
ذرّه ام و محو عطای توام

#سید_علی_کهنگی تیر 1399
sayedalikahangi@

 


پروانه دلان

 

جز عشق نیندوخته ام حاصلم این است
شیرازه? زیر و بمِ آب و گلم این است

من نیستم آن کشتی سرگشته به دریا
تا موج نوازش گَرَم و ساحلم این است

پروانه دلان نور حقیقت طلبیدند
همّ و غم بی چون و چرای دلم این است

از من نگریزید که در کوی خرابات
گم گشته? خود جسته ام و محفلم این است

سرّیست میان نی و آوای شکسته
با شعر نیاید به بیان مشکلم این است

بیرون بزن از پیله? دنیا دل واسع
دیریست که پر بسته ام و منزلم این است

#سید_علی_کهنگی تیر 1399
sayedalikahangi@

 


جلوه دلدار

 

عاشقی جلوه? دلدار تماشا می کرد
خویش را داشت درآن آینه پیدا می کرد

محو در موج طلایی نگاهش شده بود
قطره ای بود که رو جانب دریا می کرد

ذرّه ای بود که در سایه? خورشید امید
بی نوا معرکه? رقص مهیّا می کرد

بی گمان شوق وصال آتش جان می افروخت
کین چنین مست کنان ولوله برپا می کرد

نیست جز عشق شکوهی به سرا پرده? دهر
ای خوشا آنکه درین وادیه سودا می کرد

سخت باشد که چنین سهل ز جان دست کشد
این هنر را به جهان عاشق شیدا می کرد

کاش می آمد و با آن نظر واسع خود
باز هم لطف به احوال دل ما می کرد

#سید_علی_کهنگی خرداد 1399
sayedalikahangi@

 

 


بهترین خلقت

 

بزرگی ، به اندازه? آسمان
شکوهت به زیبایی کهکشان

تویی بهترین خلقت سرمدی
که داری ز پروردگارت نشان

به جسم تو از روح پاکش دمید
که گیری به عرش برینش مکان

به اخلاق و ایمان خدایی شوی
فرشته نباشد مقامش چنان

ولیکن اگر راه را کج کنی
نشانی ز آدم نداری،بدان

خوشا آنکه واسع درین روزگار
به عشق الهی شود جاودان

#سید_علی_کهنگی خرداد 1399
sayedalikahangi@

 


مدار عشق

 

بخت خوش باشد کنار دلبر دلخواه بودن
سیر آفاق است و انفس،با چو تو همراه بودن

گر که خواهی بازتاب دل شود نور الهی
در مدار عشق باید روز و شب چون ماه بودن

بندگی در بند بودن نیست،لطف کبریاییست
ای خوشا از راه و رسم بندگی آگاه بودن

حلقه در گوشم کن و در بارگاهت کن قبولم
این غلامی بهر من بهتر بُوَد از شاه بودن

در مسیر عاشقی،افتادگی شرط نخست است
آفت عشق است در بند مقام و جاه بودن

دست خالی کس نرفته واسع از کوی محبت
ای خوشا تا آخرین دم رو به این درگاه بودن

#سید_علی_کهنگی خرداد 1399
sayedalikahangi@

 


عطر بهشت

 

من ازین کوی محال است که پا پس بکشم
ای پری روی،محال است که پا پس بکشم

بنشین و بنشانم به تماشای رُخت
به جهان گوی،محال است که پاپس بکشم

ای خوش آنروز که باشد بغلت تکیه گهم
شانه و موی،محال است که پا پس بکشم

اسب ومیدان وسعادت،چه شکوهی دارد
از چنین گوی،محال است که پاپس بکشم

آسمان خنده زنان دور سرم می چرخد
عشق خوش خوی!محال است که پا پس بکشم

می رسد عطر بهشت از سر کویت به مشام
جان به این بوی،محال است که پا پس بکشم

تا که آن رحمت واسع بشود قسمت من
اوفتادم به تکاپوی،محال است که پا پس بکشم

#سید_علی_کهنگی خرداد 1399
sayedalikahangi@

 


مُلک عشق

 

عشق،از او، لطف و احسان هم ازوست
چیست این قول و غزل،آن هم ازوست

من چه دارم تا فدای او کنم
بند بند جسم ازو،جان هم ازوست

بی سر و سامان نباشد هیچ کس
مُلکْ، مُلک عشق و سامان هم ازوست

سطرْ سطر آفرینش گشته حک
روز و شب،ظاهر وَ پنهان هم ازوست

شاد از گل می شوی وقت بهار
شادتر شو،چون زمستان هم ازوست

کشتی ایمان به ساحل می رسد
موج سرکش،رعد و طوفان هم ازوست

رمز و رازی هست واسع در سکوت
گر چه قیل و قال پایان هم ازوست

#سید_علی_کهنگی اردیبهشت 1399
sayedalikahangi@

 


عشق زمینی

 

گوئیا در خویش احساس جوانی می کنی
هرچه با من بیشتر نامهربانی می کنی

کام من را تلخ می خواهی ولی با دیگران
بارها خود دیده ام شیرین زبانی می کنی

ساده دل بودم،ندانستم درین دل داده گی
پشت پرده با رقیبانم تبانی می کنی

هیج خیری نیست در عشق زمینی،نازنین
خوب می دانم،مرا آخر روانی می کنی

خرمن امّیدهایم را به آتش می کشد
گفتگوهایی که در شبها نهانی می کنی

واسع از پند و نصیحت روی گردانم ولی
شادمانم تا برایم شعر خوانی می کنی

#سید_علی_کهنگی اردیبهشت 1399
sayedalikahangi@