سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اشک عشق

 

ز دشت کربلا هر شب ندای گریه می آید
تو گویی حضرت زینب برای گریه می آید

فغان کاروان شام،پر کرد آسمانها را
حزین آوای جانسوزی سوای گریه می آید

قدم در وادی دشت بلا هر کس که بگذارد
اگر دلسنگ هم باشد،هوای گریه می آید

چه با آل علی کردند آن قوم ستم پیشه
که بانگ ناله و شیون به جای گریه می آید

بمیرم بر سر و دستی که شد شرمنده ی طفلان
هنوز از مشک صد پاره صدای گریه می آید

به اشک عشق می باید دل خود را جلا دادن
به کوی حق چو رو کردی، صفای گریه می آید

ز اهل بیت پیغمبر مکن خود را جدا واسع
کزین دولت سرا بر تو عطای گریه می آید

#سید_علی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi

 


جنون عاطفه

 

غزل برای تو گفتن بهانه می خواهد
سکوت سرد خیالم ترانه می خواهد

مرا به دشت نگاهت ببر که این وسعت
جنون عاطفه را عاشقانه می خواهد

اسیر دام تو بودن چه لذّتی دارد
کبوترانه دلم آب و دانه می خواهد

مقیم کوی تو شد هر که را نظر کردی
غریق بحر تماشا کرانه می خواهد

شهید می کند آخر کلام شاعر را
تلاطم سر زلفی که شانه می خواهد

چنین که اسب هوس خود سرانه می تازد
گمان کنم که دگر تازیانه می خواهد

ز شور و ذوق درونم چه می تواند دید
کسی که از دل واسع نشانه می خواهد

#سید_علی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi

 


مهر واسع

 

هرگلی کز خاک راهت سر برون می آورد
ارمغان بر عاشقان ،شور جنون می آورد

شرم دارد از نگاهت دشت سر سبز بهار
گر ز خجلت لاله ها را واژگون می آورد

طبع بلبل سیرتان را نغمه آرایی کند
این طراوت را که با خود ارغنون می آورد

ساده از حال دلم مگذر، تأمّل کن دمی
کوله بار عشق را بنگر که چون می آورد

ساربانی کاروان عشق را در پی مباد
این جماعت را به مقصد ردّ خون می آورد

مهر واسع را نصیبش کن خداوند رحیم
آنکه بر درگاه تو سوز درون می آورد

#سید_علی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi

 


دفتر پرواز دل

 

ساده تر از یک نسیم صبح گاه
زندگی را می توان آغاز کرد
می شود با اوّلین لبخند یار
دفتر پرواز دل را باز کرد

آنقدر فرصت نخواهد دست داد
تا که تار و پود خود محکم کنیم
می شود پروانه شد پرواز کرد
از چه خود را وقف ابریشم کنیم

می رود از شاه راه زندگی
هر کسی با کوله بار خود برون
ای خوشا آن کس که با آهنگ خوش
طی کند راه خود از شور درون

آدمی را بهر شادی خلق کرد
نازنین پروردگار مهربان
درد و غم را نیست با او نسبتی
عشق او با بنده اش باشد عیان

مثل سرو آزاد باید بود و سبز
از سیاهی های دوران، دور باش
شاد باش و شاد بین و شاد کن
پیک شادی چون طلوع نور باش

می رسد روزی که یاد از ما کنند
دوستان و آشنایان بعد از این
یادگاری خوش به جا نه تا که خلق
جای نفرین بر تو گویند آفرین

ای خداوندی که لطفت واسع است
چشم ما همواره بر درگاه توست
عشق را بر جان پاکش هدیه کن
رهرو مستی که خاطر خواه توست

#سید_علی_کهنگی مهر 1398
@sayedalikahangi

 


ذوق اشراق

ذوق

مشو دلخوش به آن ماهی که می جویی هلالش را
که خیلی زود می بینی شبانگاهی زوالش را

سر و کارم فتاده با عزیزی بهتر از جانم
خداوندا نگه دار آن وجود بی مثالش را

به دریایی زدم دل را که موجش ساحل امنست
گوهر خیز است و رویایی اگر یابی وصالش را


شکوه و ذوق اشراقی که دارد جلوه در عرفان
نمایان گشته در چشمش چو بنماید جمالش را

درین مکتب محبت را اگر آموختی بردی
به غیر از این رها کن واژه ها و قیل و قالش را

نشانی نیست از پیری به بستان هنرمندان
ندارد کس درین میدان حساب ماه و سالش را

هنر آن ماه رخشان فلک پیمای خوش سیماست
که حدّی نیست در عالم بم و زیر کمالش را

مرا واسع لقب دادند از آنسوی این عالم

خداوندا مدد کن تا که دریابم خصالش را

 

#سید_علی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi

 


جبرئیل شعر

 

گذشتم از همه عالم فقط تو یارم باش
چراغ روشن شبهای روزگارم باش

من آن خزان زده باغم که بی تو پژمردم
طلوع سبز غزلها ،بیا بهارم باش

قسم به آینه هایی که بی قرار تواند
به میهمانی چشمم بیا ،نگارم باش

تا?ملّی نکند عمر پر شتاب اینجا
انیس و همسفر جان بی قرارم باش

تو جبرئیل اهالی شعر و خطّ خوشی
امین وحی غزلهای کردگارم باش

نفس بدون تو یعنی عذاب رستاخیز
مرا رها مکن ای نازنین،کنارم باش

سرود مجلس جمشید را مخوان بر من
تو جام و باده ی نوشین و خوش گوارم باش

#سیدعلی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi

 


کوفی و شامی

از کوفی و شامی که مرامش ستم است
پیمانه ی تاریخ پر از اشک غم است

ده ها سده زان واقعه بگذشت و هنوز
از کرب و بلا هر چه که گویند کم است

#سیدعلی_کهنگی .مهر1398
@sayedalikahangi

 


افسانه ی تلخ

 

آنقدر در پیله ماندم تا شدم پروانه ای
سوختم اینجا و می گویند بی پروا، نه ای

کاش دلتنگی نمی آمد سراغ عاشقان
یا نمی شد تلخ پایان چنین افسانه ای

بی سرا پایم مخوانید ای به ظاهر مومنان
گاه گاهی گر زنم لب بر لب پیمانه ای

خلق را نزدیک تر با حضرت حق می کند
هر که سازد در کنار مسجدی میخانه ای

در دیاری که به جنگ است آشنا با آشنا
صلح باید کرد با هر نا کس و بیگانه ای

نیست دنیای تعقّل خالی از اندوه و درد
ای خوشا دنیای بی اندیشه ی دیوانه ای

عاقبت می آید آن روزی که در هر کوچه ای
یاس روید از قدوم دلبر فرزانه ای


#سیدعلی_کهنگی . شهریور1398
@sayedalikahangi

 


پاییز

 

گل کرده در نگاهم بیش از بهار،پاییز
استاد رنگ باشد با اقتدار، پاییز

از خاطرات جنگل کی محو می توان کرد
این زرد و سرخ زیبا از روی دار، پاییز

دعوت به رقص برگم با چاشنی عرفان
با من سر خیابان دارد قرار، پاییز

این خیمه های ابری با کوچ سار زیباست
بر بوم آسمان شد مشغول کار، پاییز

شد مهر و مهربانی پیغام مهرگان است
از خود به جا نهاده این یادگار،پاییز

تصویر زندگی را اینگونه دوست دارم
در کوچه های باران، دیدار یار ،پاییز

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
خوشحال باشم امّا ای روزگار،پاییز

سید علی کهنگی. 1398/6/30
@sayedalikahangi