سفارش تبلیغ
صبا ویژن

یوسف زهرا

 

تنها نه بر روی زمین در آسمان نیز
ای یوسف زهرا خریدار تو هستند
ما فی السماوات و ما فی الارض،مولا
با جان و دل مشتاق دیدار تو هستند

ای لطف پنهان خدا ، دریای رحمت
قطب تمام عالم امکان شمایید
بر چشمهای بسته بر نور حقیقت
تنهاترین اسطوره ی برهان شمایید

روشن تر از خورشید می تابی به هستی
ای نور الانوار فروزان خدایی
من بر حریمت نیستم محرم وگرنه
همچون نسیم زندگی در هر کجایی

می آید آن روزی که با لطف الهی
عدل علی بار دگر معنا بگیرد
عشق و محبّت می شود آیین مردم
وقتی که مهدی حاکمیّت را بگیرد

ای کاش در آن روزگار عاشقی ها
همراه تو بودیم ای فرزند زهرا
اکنون که محرومیم از فیض وجودت
از عشق واسع روشنی ده قلب ما را

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi

 


میلاد پیامبر

 

در وصف تو ای نگار امّی
بسیار قصیده ها سرودند
عشّاق تو ای رسول وحدت
دلبسته ی سیره ی تو بودند

ای نام بلند جاودانت
سر لوحه ی نقش آفرینش
خورشید هدایتی بشر را
ای غایت عشق اهل بینش

آتشکده سرد گشت و خاموش
از یمن قدومت ای محمّد
شد رحمت و لطف لا یزالی
جاری به زمین ز حیّ سرمد

هر کس به طریق عشق بازی
بر کوی تو باز کرده راهی
زاهد به عبادتی شبا نه
عارف به ریاضتی و آهی

بهتر ز تو نعمتی نداده
بر اهل زمین خدای عالی
کوثر ز وجود توست جاری
ای چشمه ی نور لا یزالی

مدح تو مباد کار چون من
ای از همه دین و دل ربوده
خوشتر که شود خموش واسع
زیرا که خدا تو را ستوده

#سید_علی_کهنگی آبان1398
sayedalikahangi@

 


حریر نور

 

ز دریای نگاهت من دُر نایاب می گیرم
حریر نور گویی از رخ مهتاب می گیرم

چنان در سینه بی تاب است دل از آتش عشقت
که از چشمان خود هر شب گلاب ناب می گیرم

عجب سودای شیرینیست این رویای روح افزا
به آغوشم تو را شبها اگر در خواب می گیرم

گوارای نگاهت باد ای جبریل شعر من
غزلهای روانی را که از محراب می گیرم

من آن آواره ی راهم که از خوش باوری اینجا
سراغ خانه ی آباد از سیلاب می گیرم

نظر بر وسعت دریاست واسع را و می دانم
ز سستی های خود جا در دل مرداب می گیرم

#سید_علی_کهنگی آبان 1398
@sayedalikahangi

 


آستان جانان

 

چون ابر نو بهاران، من نیز گریه کردم
آواره در بیابان، من نیز گریه کردم

گویی غزل برایم می ریخت آسمانها
وقتی به پاس باران، من نیز گریه کردم

هر چند فصل مهر است آغاز نو بهاران
امّا چو ابر گریان، من نیز گریه کردم

در جمع عشق بازان،با حالتی پریشان
در آستان جانان،من نیز گریه کردم

از بخت واژگون و از داغ دل چه پرسی
با لاله ها فراوان، من نیز گریه کردم

آرام همچو شمعی از آتش درونم
تا صبح در شبستان،من نیز گریه کردم

تنها نه در سکوتش واسع گریست شبها
از دوستان چه پنهان،من نیز گریه کردم

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi

 


در سوگ رضا

 

خورشید شرح سوره ی تکویر می کرد
وقتی که مأمون فتنه را تدبیر می کرد

عرش خدا را بار دیگر کرد محزون
آنگه که جام زهر کین تأثیر می کرد

آرام آرام از خراسان سوی حق رفت
هفت آسمان را این سفر دلگیر می کرد

مهر و مودّت در وجودش موج می زد
درس محبّت را رضا تفسیر می کرد

عفریت شب با کینه ی دیرینه ی خود
مهتاب را در آسمان زنجیر می کرد

شمشیر ها هرگز نمی کردند با دین
این فتنه هایی که زر و تزویر می کرد

از مهر واسع بهره مندش کرد مولا
وقتی که عشق این سوگ را تحریر می کرد

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi

 


مشق نگاه

 

عطر پیچکهای گیسویت مرا
همچنان پروانه بازی می دهد
باغ سرسبز نگاهت چشم را
فرصتی بر یکه تازی می دهد

بیشتر در کوچه های شعر من
سرکشی کن ای نگار سر کشم
تا که بیتی مثل ابرویت ردیف
نغز و زیبا اوّل دفتر کشم

بسکه زیبا و خرامان می روی
قاصدکها را پریشان می کنی
مخمل شبنم به راهت گشته پهن
آسمانه کار باران می کنی

ردّ پایت می شود مشق نگاه
هر نشانی از تو اوج آرزوست
ای همیشه سبزتر از نوبهار
چشم من در جستجویت کو به کوست

پیش کش آورده ام بس خوشگوار
تحفه ای شیرین تر از دشت عسل
نوش چشمت ای غزال زندگی
دفتر شعرم که پر گشت از غزل

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi

 


در سوگ پیغمبر

 

گرفته ماتم و اندوه سر تا پای عالم را
نه تنها عالم امکان که حتی عرش اعظم را

عجب هرگز نمی باشد که در سوگ سه رکن دین
سیه پوش صفر بینی اگر ماه محرّم را

چه صبری داده ایی یارب به زینب زاده ی زهرا
فلک طاقت نمی آرد چنین کوران ماتم را

پیامبر رفت و داغش همچنان باقیست در عالم
دل زهرا چگونه تاب آرد این همه غم را

به سینه آنچنان زخمی نشسته از ستمکاران
که از بغضش نمی خواهد کسی دارو و مرهم را

چه خوش پاس محبت داشتند از عترت احمد
که خون میجوشد از این قوم دائم چاه زمزم را

رسیدن تا حریم کبریایی عشق می خواهد

مگیر از قلب واسع ای خدا شوق دمادم را

#سید_علی_کهنگی آبان1398
@sayedalikahangi

 


اشک عشق

 

ز دشت کربلا هر شب نوای گریه می آید
تو گویی حضرت زینب برای گریه می آید

فغان کاروان شام،پر کرد آسمانها را
حزین آوای جانسوزی سوای گریه می آید

قدم در وادی دشت بلا هر کس که بگذارد
اگر دلسنگ هم باشد،هوای گریه می آید

چه با آل علی کردند آن قوم ستم پیشه
که بانگ ناله و شیون به جای گریه می آید

بمیرم بر سر و دستی که شد شرمنده ی طفلان
هنوز از مشک صد پاره صدای گریه می آید

به اشک عشق می باید دل خود را جلا دادن
به کوی حق چو رو کردی، صفای گریه می آید

ز اهل بیت پیغمبر مکن خود را جدا واسع
کزین دولت سرا بر تو عطای گریه می آید

#سید_علی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi

 


جنون عاطفه

 

غزل برای تو گفتن بهانه می خواهد
سکوت سرد خیالم ترانه می خواهد

مرا به دشت نگاهت ببر که این وسعت
جنون عاطفه را عاشقانه می خواهد

اسیر دام تو بودن چه لذّتی دارد
کبوترانه دلم آب و دانه می خواهد

مقیم کوی تو شد هر که را نظر کردی
غریق بحر تماشا کرانه می خواهد

شهید می کند آخر کلام شاعر را
تلاطم سر زلفی که شانه می خواهد

چنین که اسب هوس خود سرانه می تازد
گمان کنم که دگر تازیانه می خواهد

ز شور و ذوق درونم چه می تواند دید
کسی که از دل واسع نشانه می خواهد

#سید_علی_کهنگی مهر1398
@sayedalikahangi